سه داستانک تازه، هدیة نوروزی من به نازنینان کولی

 

سورپرایز!!!

دقیقاً یادم نیست چند نفر بودند، اما به اندازه ای بودند که بشود رویشان حساب کرد . بی نقاب بودند. مشتاقانه به همه شان گفتم : بیایید تا شما را به آنجا برسانم. داشتند می خندیدند. با اطمینان به دنبالم راه افتادند. حتی ازهم جلو می زدند. سعی می کردند به من نزدیک تر باشند. مقداری خوراکی همراهم بود؛ میانشان تقسیم کردم. چیزکی آخرهای ذهنشان روشن می شد. فکرکردم چهل ساعت یا چهل سال ؟ یادم نیامد. رسیدیم به در باغ. یکی دو نفر مأمور جلوش ایستاده بودند. هیچ کدامشان باتوم نداشت. داشتند به ما لبخند می زدند. رو به جماعت گفتم : شما بروید داخل؛ من ببینم کسی جا نمانده باشد. همگی با شور و شعفی خاص وارد شدند. بعد از آخرین نفر داشتم آماده می شدم برای ورود که صدایی غافلگیرانه از پشت سر، میخکوبم کرد. عده ای با تحکم صدا زدند :

-  آقا ! شما کجا ؟

مبهوت و نگران سرم را برگرداندم .کسی به سوی در جهنم اشاره می کرد :

- شما لطفاً از این طرف !!  

 

 

رقصیدنِ.......

سویچ را روی در ماشین می پیچانم. هنوز در را باز نکرده ام ؛ صدایی نازک، پشت سرم قد   می کشد؛ آرام و لرزان.

- آقا ؟ دو هزار تومن داری بهم بدی؟

نگاه می کنم. زنی لاغر و سبزه؛ حدود بیست و هفت یا بیست و هشت. با گونه هایی سوخته و کشیده. درحد خودش زیباست. موهایش از زیر چادر نیمدار، زده است بیرون. احساس کج و معوجی توی دلم سُر می خورد. عجله دارم ساعت یک ونیم، درِ بانک را می بندند. دوباره سرم را بالا می آورم .در چشمش بد جنسی نیست. گرچه خواهش دارد اما التماس نمی کند. مجله جوانان در دستش لوله شده . با دست چپ، مچ دست راست را گرفته، منتظر جوابست. دیگر فکر نمی کنم. دست در جیب پیراهنم می کنم دو هزارتومنی را می دهم و فوراً به سوی در ماشین خم می شوم. حالا نشسته ام، دارم استارت می زنم. اما صدای نازک، مقابل پنجره راننده ایستاده . نرفته است . پنجره را پایین می دهم. با رضامندی غریبی می گوید :

- خیلی مردی!

می پرسم : مردم ؟!......چرا؟ برا چی؟

می گوید :

- از صبح تا حالا به هر پست فطرتی رو می زنم از من چیزی می خواد.......دستت درد نکنه.....

حرفی نمی زنم. خجالت می کشم. شیشه را بالا می دهم. دستش را برای خداحافظی بالا        می آورد. زیر مچ دستش  همان جا که باید یکی دو النگوی طلایی برقصد، نوشته ی خالکوبی، قلبم را داغ می کند :

«به خدا مجبور بودم!!!»

 

دور هشتمِ آدم....!

تی شرتی سفید به تن دارد. دست راستش را روی کتابی گذاشته که رویش نوشته "دیوان حافظ" و در سمت چپش مورب نوشته "چاپ آخر" :

- عالی جناب ! حتی خاطرم هست که وقتی خانم پرستار با روپوش قرمزشون اومدن تو، ماسکشونو پایین کشیدن و باهام حرف زدن. با خنده کفتن : « انگار خیلی بی حالی جناب نویسنده ! الان راحتت می کنم!» بعد آمپولو نشونم دادن و تا لحظه سرقت دیگه هیچی نفهمیدم....

قاضی بعد از شنیدن حرف های متوفا به او نگاهی متعجبانه می اندازد. سمت چپ سینه اش حفره ای دارد، دالانی نورانی که اشیای آن طرفش به روشنی پیداست . بعداز مکثی کوتاه به سمت یکی از منشی هایش خم می شود. سپس سرش را بالا می گیرد. سه مرتبه چکشش را روی میز می کوبد : مقتول! 

خانم پرستار با یک عینک دودی و لب های قهوه ای بر می خیزد. منشی اشاره می کند : عینک لطفاً !       

 پرستار دستش را به طرف عینک می برد کمی صبر می کند اما باز دستش را می اندازد :    نمی تونم !

متوفا می گوید : این جاست ! ایناهاش ، گذاشتمشون لای این دیوان .......

منشی فکر می کند : چه شرم آور !  پرستار حالا صدایش دارد می لرزد :

- عالی جناب...من نمی تونستم ....جناب قاضی .... باور کنید دیگه مرده بود...

متوفا تقریباً فریاد می زند : نه عالی جناب!  نه! این درست نیست. خودم دیدم وقتی اونو لای ملحفه می پیچید ضربان داشت....احتمالاً وقتی اونو برده بیرون وایساده.  

پرستار با ناباوری به جماعت نگاه می کند :

- ولی ببینید آقایون! خانما! من حتی نتونستم از در خارج بشم، ایشون همینکه یکی از چاقوهای جراحی رو از زیر ملحفه بیرون کشید..... من جیغ کشیدم و بعدش نفهمیدم چی شد ....

دادگاهِ صحرایی در بلاتکلیفی وهم آلودی می ایستد، زمان در ذهنیت حاضران منجمد می شود، قاضی، با طمأنینه ، چکشش را بر می دارد، میکروفون را جلوی دهانش تنظیم می کند :

- ختم جلسه ، دور هشتم را امتحان می کنیم !

 

                                                              (بنی فاطمی- فروردین ۹۱)