حکایات شگفت ابن عربی
واقعات غرایب
حبی لغیرک موقوف علی النظر الا هواک فمبناه علی الخبر
سلامی به انتظار گودو به همه ی اونایی که از کولی بودن خسته نمی شن. درمحله ی کولیا حوادث غریب زیاد اتفاق می افته اما اگه یکی باشه که قیافه اش به کولیا نبره ولی غرایبش مضاعف باشه چی؟اسمش خیلی بزرگه اما هضم حرفاش ...مشربی به وسعت ملای رومی میخاد که خودش شاه محله ی کولیاس.راستی شایدم من این جوری فکر میکنم و اصلا عجیب نباشه دنیا پر از شگفتیست اما دوست دارم نظراهالی محله را بدونم :
شیخ اکبر محی الدین عربی در فتوحات مکیه و فصوص الحکم ماجراهایی را نوشته که یا برای خودش اتفاق افتاده و یا شاهدش بوده از جمله :
عاشقی بر یکی از شیوخ وارد میشود و شیخ با او درباره ی محبت به گفتگو مینشیند این دلباخته از شنیدن کلام شیخ اندک اندک رو به کاهش جسم میرود وسرانجام چنان عرق میکند که ذوب میشود و جزبرکه ای از آب از او باقی نمی ماند در این میان دوست پیشین وی وارد میشود و رفیق خود رادر نزد شیخ نمیبیند و چون جویای حال او میشود شیخ به برکه ی آب اشاره میکند و ماجرا را توضیح میدهد. ابن عربی این حادثه را یادآور شریفه ی "من الماء کل شی ء حی "میداند!!!/ص340 ج2 فتوحات مکیه/
ازداستانهای مشهور زندگی محی الدین که بیشتر تذکره نویسان بر روی آن تکیه کرده اند ماجرای بانویی است که شیخ سالیان درازافتخار خدمت گزاری اورا داشته است . درباره ی او می نویسد:
روزی در خدمت او بودم که زنی وارد شد و مرا مورد خطاب قرار داد و گفت ای برادر! شوهرم در "شرویش شدونا"(یکی از شهرهای اسپانیا)است و به من گفته اند که قصد دارد درآنجا ازدواج کند حال بمن بگو که چه باید بکنم ؟ازو پبرسیدم آیا دوست داری به اینجا باز گردد ؟گفت آری ومن روی به بانوی عارفه کردم وازو خواستم که مشکل اورا بگشاید . او شروع به خواندن فاتحه الکتاب نمود ومن نیز با او قرائت کردم وآنگاه صورتی نورانی براو مجسد شد وبانو آن نور مجسد را به شرویش فرستاد تا شوهر این زن را بازگرداند/.ص342 همان/
جالبست که شیخ اینها را در موضوع عشق و محبت بیان میکند حتا از حیوانات هم مثالهایی می آورد مثلا:
گنجشکی برفراز کاخ سلیمان به جفتش میگفت:آنچنان ترا دوست دارم که اگربگویی این کاخ سلیمان را فروبریزم چنین خواهم کرد سلیمان پس از شنیدن این مطلب گنجشک را فرا خواند و گفت این چه سخنی بود که گفتی؟پرنده در جواب گفت: جناب سلیمان در کیفرم شتاب نکن .زبان عاشقان زبان دیوانگانست . من همسرم را دوست دارم از زبان محبت به او چنین گفتم و عاشقان را به گفتارشان کیفر نکنند که زبان محبت با زبان علم و عقل بیگانه است سلیمان بخندید وآزادش نمود.
همچنین ابن عربی یاداوری میکند که از پدر یا عمویش شنیده که صیادی را دیده که پرنده ای را صید کرده و جفت او هنگام شکار دایره وار شروع به پرواز کرده و آنچنان اوج گرفته که ناپدید شده و سپس آشکار شده و در حالیکه بالهایش را مثل کفن به خود پیچیده به زمین سقوط کرده و با اخرین ناله دلبستگی خود را به جفتش اعلام کردهو جان سپرده است /ص241 همان/{مطمئن باشید او در بالیوود هند بازی نکرده!!!!!!}
شیخ مینویسد :
در شهر" فاس"(در کشور مراکش)در سال 594 خداوند سری از اسرارش را برای من آشکار فرمود ومن نیز آنرا با 18 نفر از دوستانم در میان گذاشتم البته آن زمان نم ی دانستم که این مطلب اسراری ست که نباید آشکار شود ازین رو مورد عتاب حضرت محبوب قرار گرفتم به او گفتم که اگر بر آن سر غیرتمندی خودت میتوانی این مطلب را از ضمیر کسانی که از این حقیقت آگاهند پاک گردانی زیرا در توان من نیست پاسخ شنیدم که چنین کنم و چنین شد وی در ادامه مینویسد که در آنزمان در شهر"سبته "(مراکش /مغرب)بوده وبه شهر فاس مراجعت کرده وبا کمال شگفتی میبیند که همه دی آنان آن راز را فراموش کرده اند /ص342همان/
باز در ماجرایی فوق العاده شگفت مینویسد که خدا در واقعه ای بر اوتجلی کرده است و او را مخاطب قرار داده و از وی به نام "نردیار "یاد کرده است شیخ از شنیدن این واژه که به فارسی ادا شده است شگفت زده میشود واز خدا میخواهد که این کلمه را برایش معنا کند و در پاسخ میشنود :
ممسوک الدار (یعنی خلوت نشین)و ضمن اینکه خدا اورا به پاکی و صفا تشویق میکندبه او میفهماند که وی را آیینه ی چهره نمای خویش ساخته است ./ص316 همان/
در ادامه میگوید که تصور این محبوب چنان اورا فرا گرفته بوده که قدرت نگاه به اورا نداشته واین ماجرا چنان دوام داشته که ابن عربی با او ساعتها سخن گفته وازاوسخن شنیده است و حتا هنگام اشتغال به چنین تصویری اورا در کنار خود میبیند که ایستاده و به او مینگرد و در موقع غذا خوردن به شیخ میگوید که آیا با دیدن ن باز هم به چنین کاری مبادرت میورزی؟شیخ می افزاید بارها با گوش خود این سخن محبوب مجسد را میشنیدم و دست از طعام میکشیدم ودر حالیکه احساس گرسنگی را از دست میدادم و چنان سیر میشدم که حتا به چاقی و فربهی میرسیدم گویی نگاه به او بهترین غذای من بود و خانواده ی من ازا ین حال شگفت زده شده بودندو روزهای زیادی بر من اینگونه می گذشت که بدون احساس گرسنگی و خوردن چیزی روزبروز فربه تر میشدم و محبوب من پیوسته مقابل چشمانم بود/ ص321 همان/
در خاتمه بدکی نیست بدانید که شیخ بزرگ اعتراف کرده که در جوانی در شهر شام عاشق زنی بنام زینب شده که او را تا 20 سال بعد به شوریدگی وسرگشتگی واداشته و در اشعارش بسیار ازو یاد میکند. و پس از بیست سال از این عشق پرده برمیدارد ولی با تعجب میگوید که هم اکنون نمیدانم عاشق کیستم ولی شبهای من با دیدار او بهتراز شبهای قدر میشود !!!!/ص320 همان/
شب قدری چنین عزیز و شریف با تو تا روز خفتنم هوس است
یا علی تا بعد
فدای تمام عاشقا
مهر 88